
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری

بگم به چشم رنگی .... انگار نه انگار که ..... ینی دیده و ندیده دل باخته چشمی میشن که با یه لنز رنگ می بازه ..... عجب از حماقت بعضی آدما و امان از سادگی بعضی دیگه .......
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری

برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
یکی بود یکی نبود ....دنیا آروم.... فکرا آسوده ....دلاخوش.... بخدا شوخی نمی کنم همه واقعیت داشت 

حالا باید عینک ذره بینی زد به این هوااااااااا .... تا یه کم
هوا پیدا کرد نفس کشید... دل خوش سیری چند؟؟؟؟.....


برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
امان از چشمی که بی موقع بسته شود و داد از چشمی که بی موقع باز شود .... امااا ..آه و بیداد از آن چشم بی حیاااا که چشمک را اختراع کرد میگی نه ؟؟؟؟؟ .... برو از اونایی بپرس که به رنگ چشمی دل می بازن یا بهتر بگم به چشم رنگی .... انگار نه انگار که ..... ینی دیده و ندیده دل باخته چشمی میشن که با یه لنز رنگ می بازه ..... عجب از حماقت بعضی آدما و امان از سادگی بعضی دیگه .......
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری

..... از صبح ازل تا غروب ابد باااااااااید مهربان بود ....


تاريخ : جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ | 19:18 | نویسنده : فرح ناز زارعیان جهرمی |
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
بهار مهر - چرخشی پایان ناپذیر
چرخشی پایان ناپذیر
چرخش دنیا به رویایی می ماند که هر چه می روی دوباره هی نقطه سر خط...... چقدر نا امیدی.... و چقدر امیدواری می دهد این چرخش پایان ناپذیر
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
عاشق نشدی وگرنه می دانستی
پاییزبهاریست که عاشق شده است
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
یه چیزی بگم ؟
گاهی آدم دلش از همه چی می گیره .... انگار دنبال بهانه می گرده همیشه همه جا یه بهانه واسه دل گرفتن هست امااااا آدمی موجود غریبیه ... تو چی فکر میکنی امکان داره بی هیچ غصه دلمون بگیره ؟؟؟؟ من که فکر نکنم اون وقته که باید حتما یه جایی عدالت زیر پای بعضیا له شده باشه چون تنها چیزی که نمیشه دید تو این وادی حیرانی همون عدالته .... تو چی فکر میکنی؟؟؟؟؟؟
تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۶ | 10:55 | نویسنده : فرح ناز زارعیان جهرمی |
.: :.
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری
گاه انسان به مرحله ای می رسد که همه و همه وهمه .... پوچ می شوند انگار نه انگار کسی هست >>>کسی دوستش دارد ....کسی با او دشمن است ....کسی صدایش میزند.... سهرابی هست در آن دور دستها که شاید بخواندش....
دیگر برایش اهمیت ندارد که زنده است یا مرده .... دیگر به قایق هم نمی اندیشد حتی به رنگی که می نویسد هر چه پیش آید خوش اید ...
این آدم همیشه سبز بود فوق فوقش آبی ..... چرا روزگار به تنگش آورده خدا می داند و آن روزگار لاکردار ...........
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبری